مترسک 01

خرید بک لینک

مترسک

مترسک نمی تونه بخنده.نه اینکه لب نداشته باشه.نه اینکه دلیل خنده نداشته باشه.مترسک دل نداره بخنده.با اینکه روزهاش آفتابی بودن،کلاغ هاش مهمونای دائمی بودن،چایی های عصرانه اش به راه بودن ولی لب مترسک خنده نداشت. لب هاش دوخته شده بود به دماغش .کسی هم حواسش به این نبود که چرا وقتی عکس می گیرن، مترسک از اون لبخندهای ملیح مثل مال بره ی زنگوله دار نداره.یکی از کلاغ های ده که سنش به چند مترسک قبل تر برمی گرده جریان رو می دونه. همه چیز زیر سر یک غارغار غریبه بود. یه روز خیلی دور که نمی دونیم کِی، از آسمون ابری بعد از ظهر برگ های زرد و نارنجی می باریده. چند تا کبوتر داشتند برای هم دلبری می کردن که کلاغ غریبه ای چشمش دکمه ی یقه ی مترسک رو می گیره. توی سکوت اون روز چند تا صدای غار غار می پیچه که هنوز هم توی گوش چپ مترسک مونده. مترسک فقط یه گوش داره که اونم دختر چوپان با دماغ عروسکش براش درست کرده.از اون روز به بعد که کلاغ دکمه ی مترسک رو برده ، دیگه نیومده و مترسک هر روز منتظره.حس می کنه یه چیزی ازش کم شده . این رو سگ گله هم متوجه شده اما فکر می کنه با یه دکمه ی جدید حل می شه. هرچقدر دکمه از جلیقه ی کهنه و مانتوی رنگ و رو رفته براش می آرن،قبول نمی کنه.به جز دکمه ای که روی سر آستین هاشه. اون رو پیرزن محله براش دوخته. می گفت دکمه ها مال آقاشه. مترسک خبر داشت که آقای اون پیرزن رو توی یه جعبه ی بزرگ بردنش زیر خاک. پیرزن هم یه چیزی رو جا گذاشته بود. مترسک هر بار که دلش به درد می اومد، با دیدن دکمه های سر آستینش یکم آروم می گرفت.یه روز که باد سرعتش زیاد شده بود و شبیه زوزه توی گوش چپ مترسک می پیچید، باعث شد یاد صدای کلاغ سال ها قبل بیفته و یه دفعه بترسه. شاخ و برگای زمین بلند می شدن و به سر و صورتش برخورد می کردن.یکی شون به سر آستین مترسک خورد و نزدیک بود دکمه ی دیگه ای رو هم با خودش ببره. مترسک تنها بود و خیلی می ترسید. بغضش بود که داشت تا بالای گلوی چوبیش می اومد. مترسک تا به حال گریه نکرده بود..دکمه رو باد با خودش برد و مترسک به اندازه ی چند سال غصه هاش رو نشست و گریه کرد. اونقدر گریه کرد که گوش چپ و چشمش رو هم باد برد. .. :(

www.tm-poem.blogfa.com...

ما را در سایت www.tm-poem.blogfa.com دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 23 تاريخ: شنبه 10 مهر 1395 ساعت: 21:30

صفحه بندی